آتشی روشن کرده ام
و عهد بسته ام
تا خاموش شدنش
برایت دعا بخوانم.
تمام کارهایت رو به راه خواهد شد،
چرا که من ...
هیزمی دیگر در آتش انداخته ام...

آرزو دارم که خانه اي داشته باشم که بارانش از زمين به آسمان ببارد ,
ستاره هايش بجاي چشمک زدن با پر رويي به آدم نگاه کنند و ماهش
در يک مشت جا شود تا بتوانم خانه را با نورش روشن کنم !
آرزو مي کردم به جاي راه رفتن می خوابیدم ,
در آن صورت هيچ وقت براي رسيدن به مقصدم غصه نمي خوردم ! ! !
اي کاش بتوانم در استخر شکلات شنا کنم !!
باتلاقي هستم که فقط دردها در آن فرو مي روند!!
شب در کدامين شب خواهد مرد خواب کي از خواب بيدار خواهد شد؟
دو ساله
آره دو سال داره میگذره
درسته من نبودم ولی گذشته
فکر نمیکردم
آدم تو دنیای دو نفره بازم گم بشه
بازم فاصله بگیره
بازم بگرده و نرسه
هستیم اما ...
تا دیروز یکی دنبالم بود
نمیدیدم ولی احساس میکردم
انگار اونم پشیمون شد و راشو کشید و رفت
فکر تو و بقیه ی راه
بازم من نبودم
دستام نوشت
نگرانم همین
.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 7:1 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين