زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند
شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بی باران اندوهم خارخشک سینه کوهم
سالها رفته ست کز هر آرزو خالیست آغوشم
آه نغمه پرداز جمال و عشق بودم
حالا خاموش خاموشم
یاد از خاطر فراموشم
نمیدونم
دلیل خاصی نداشتم
ولی اینجا اومدن دلیل نمیخواد
حرفی ندارم
ببین
اینجا حالا شده یه سرد و ساکت
مثه یه تابوت مثل یه قبر
یه گرمایی توش هست ولی...
واسه من خیلیه دوباره اومدن به اینجا
یه روز زمستونی مضخرف
نمیدونم چیکار میکنم
از حالتم خبر ندارم
قصد نوشتن نداشتم اما ...
دلم سوخت
به حال تو
به حال خودم
خیلی سخته آدم تو خودش غریب باشه. نه؟
تا فردا هم میگن خدا بزرگه
ارزشی نداشت
ولی دستام نوشتن.
.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 4:10 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين