تبليغاتX
داداشی من - نمیدونم...

داداشی من

زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند

ابر بی باران اندوهم  خارخشک سینه کوهم

سالها رفته ست کز هر آرزو خالیست آغوشم

آه نغمه پرداز جمال و عشق بودم 

حالا خاموش خاموشم

یاد از خاطر فراموشم

نمیدونم

دلیل خاصی نداشتم

ولی اینجا اومدن دلیل نمیخواد

حرفی ندارم

ببین

اینجا حالا شده یه سرد و ساکت

مثه یه تابوت مثل یه قبر

یه گرمایی توش هست ولی...

واسه من خیلیه دوباره اومدن به اینجا

یه روز زمستونی مضخرف 

نمیدونم چیکار میکنم

از حالتم خبر ندارم

قصد نوشتن نداشتم اما ...

دلم سوخت

به حال تو

به حال خودم

خیلی سخته آدم تو خودش غریب باشه. نه؟

تا فردا هم میگن خدا بزرگه

ارزشی نداشت

ولی دستام نوشتن.

.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 4:10 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين


DESIGN BY : m3s X

فقط خدا


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385


آرشیو موضوعی

داداشی من خوشبخت باشی...
برای بودن من دلیل بیاور.............
تنها ترین من تنها نزار منو تنها سفر نکن .....
ببخش عروس قصه دلم جوونی کرده...


پیوندها

شاهزاده شهر سایه ها
سنگ صبور
ملکه ی تنهایی
اشکی از جنس شیشه
علمی/تجاری
وبلاگ اختصاصی دجی عمه(کامیار
همیشه با من بمان
red boy
به خاطر چشمان زیبایش
طلوع کن ستاره


    تعداد بازديدها:

m3s:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS