از همان آغاز،
از همان زمانی که قدم به این دنیا نهاد،
اشکهایش جاری بود...
گریه همراه با انسان متولد شد...
خنده را باید آموخت،
شاید از همان آدمک برفی که در سرما لبخند بر لبانش دارد...
جلد رنگی دفتر خاطراتم،
مرا به سوی خود می کشاند...
صفحات را ورق می زنم،
جز سیاهی چیزی نیست...
یکی یکی همه را
درون شعله های آتش می سوزانم...
و از امروزسپیدی را،
آغاز می کنم...
مدتی است افکارم،
فرا تر از پیرامونم نمی روند.
نمی دانم چه چیز مانعشان است،
شاید زنجیر هایی که خودم به پایشان بسته ام...
رانده شده ام از شیطان صفتان،
وداع مرا با تنهایی فقط آسمان شب نظاره گر است،
یک قدم دیگر مرا به روشنایی خواهد رساند و
امید من سرانجام به حقیقت پیوست...
آه،اینها رویا ی من اند...
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 3:57 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين