نمیدونم
نمیدونم چی سرت اومده
آره بازم حرفای تکراری و خسته کنندم
میدونم خسته شدی
از دنیا از زندگی از عشقت از خودت از من
نمیدونم از کجا بگم
شاید هزار بار تو گوشت خونده باشم
شرمندتم
غیر از این شعر آهنگ دیگه ای بلد نیستم
خیلی دوس دارم واست بخونم ولی ...
امروزم مثه همیشه گذشت
این روزا هر وقت میخوام بهت زنگ بزنم
با خودم کلنجار میرم
به خدا خجالت میکشم ازت
میدونم اونی نبودم که باید باشم
حتی واسه یه لحظه کنارت نبودم
شاید واسه همین دنیایی که ساختیم خیلی کوچیک بودم
نمیدونم چی بگم نازنین
یه شعر واست میزارم بخون شاید مال تو باشه
خداحافظ
به يادش گريه کردن ها ....
به عکسش خيره گشتنها ....
به خوابش خواب ديدنها ......
ز رويش بوسه چيدنها ........ز خواب اما پريدنها ....
خداحافظ به دنبالش دويدنها .....
رسيدنها .........
در آغوشش کشيدنها ....
خداحافظ به دور از چشم بد بينها ......
برای بوسه ای ترديد کردنها ......
به وقت باز گشتنها ....به هنگام جداییها ....
خداحافظ ... شنیدنها ....
به تلخی خنده کردنها .....به کنجی گریه کردنها ....
تمام لحظه ها را دوره کردنها .....
برای بار ديگر ديدنش ... غمگين نشستنها ....
خداحافظ ....ز شوقش راه را هموار کردنها ....ولی او را نديدنها .....
سلام اما ... به دل کندن .....
ولی در انتظارش باز ماندنها ........
اگر آمد ....در آغوشش کشيدنها ....
به دور از چشم بد بينها .....
خداحافظ
خداحافظ .....سرودنها ........
منم دیگه من نیستم
مثه یه ساز قدیمی فقط یه صدا میدم
دیگه این شده باورم که هیچی ازم بر نمیاد
ممنون که جواب تلفنمو میدی
و
ممنون که به روم نمیاری
نمیدونم چیکار کنم یه لحظه آروم بشی
نمیدونم از چی بگم
آدما دو تا آرامش دارن
یکی وقتی هیچ غمی ندارن
یکی وقتی دیگه امیدی واسه بی غمی ندارن
خیلی حرفا واسه گفتن دارم
اما رویی واسه گفتنش ندارم
ندارم نازی
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 2:30 قبل از ظهر توسط آبجي نازنين