تبليغاتX
داداشی من

داداشی من

دیشبم باریدی   مثه شبای قبل

و قبل وقبل...

بابا دمت گرم روی هر چه ابره کم کردی

یکی مثه تو.

یک هم مثه من

که سنگی قلبم از سردی نگاهام پیداس

میبینی دنیا همه جور آدم داره

مثه یه معادله میمونه

سه تا کمیت . تو  . خودت  و .

آره و کلی مجهول دیگه

سرم داره سوت میکشه

خیلی سخته

چشمات و اشکات و زجه زدنات

خیلی وقته نابود شدی

و من ـــــــــــــــــــــ

ای کاش نبود ای کاش نمیشد ای کاش نمیخواست  و ای کاش و ای کاش

گذشته گلم

فکر اون هستی از خودت غافل شدی

چی میخونی واسه چی میخونی؟

تا حالا ازت سستی ندیدم

دلم نمی خواد ببینم

نگو بخت بدم بود نگو به آدما نرفتم

اگه فاصله و دیوارو درد و دوری نبود

عشقی نبود

میدونم از چی نابود شدی

ولی تو تقصیری نداشتی

اگه زندگیش از هم پاشیده

تو نخواستی هنوزم نمیخوای

تیره و تار و کلافم

نمیدونم خدا میخوای بزرگیتو به رخ کی بکشی

گریه کن  گریه ات قشنگه

ولی تا کی کجا  که چی

اگه با اشک آروم میشی پس گریه کن

دیشبم گذشت مثل همه ی شبای بی کسیت

نمیدونم امروزم با چه رویی باهات حرف بزنم

با چشمام دارم میبینم نابودیت و شکستنت

آااخخ خدا لعنت به این دنیا

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 5:23 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين


آتشی روشن کرده ام

و عهد بسته ام

تا خاموش شدنش

برایت دعا بخوانم.

تمام کارهایت رو به راه خواهد شد،

چرا که من ...

    هیزمی دیگر در آتش انداخته ام...

 

آرزو دارم که خانه اي داشته باشم که بارانش از زمين به آسمان ببارد ,
 ستاره هايش بجاي چشمک زدن با پر رويي به آدم نگاه کنند و ماهش
 در يک مشت جا شود تا بتوانم  خانه را با نورش روشن کنم !
آرزو مي کردم به جاي راه رفتن می خوابیدم ,
 در آن صورت هيچ وقت براي رسيدن به مقصدم غصه نمي خوردم ! ! !
اي کاش بتوانم در استخر شکلات شنا کنم !!
باتلاقي هستم که فقط دردها در آن فرو مي روند!!
شب در کدامين شب خواهد مرد خواب کي از خواب بيدار خواهد شد؟


دو ساله

آره دو سال داره میگذره

درسته من نبودم ولی گذشته

فکر نمیکردم

آدم تو دنیای دو نفره بازم گم بشه

بازم فاصله بگیره

بازم بگرده و نرسه

هستیم اما ...

تا دیروز یکی دنبالم بود

نمیدیدم ولی احساس میکردم

انگار اونم پشیمون شد و راشو کشید و رفت

فکر تو و بقیه ی راه

بازم من نبودم

دستام نوشت

 نگرانم همین

.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 7:1 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين


زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند

ابر بی باران اندوهم  خارخشک سینه کوهم

سالها رفته ست کز هر آرزو خالیست آغوشم

آه نغمه پرداز جمال و عشق بودم 

حالا خاموش خاموشم

یاد از خاطر فراموشم

نمیدونم

دلیل خاصی نداشتم

ولی اینجا اومدن دلیل نمیخواد

حرفی ندارم

ببین

اینجا حالا شده یه سرد و ساکت

مثه یه تابوت مثل یه قبر

یه گرمایی توش هست ولی...

واسه من خیلیه دوباره اومدن به اینجا

یه روز زمستونی مضخرف 

نمیدونم چیکار میکنم

از حالتم خبر ندارم

قصد نوشتن نداشتم اما ...

دلم سوخت

به حال تو

به حال خودم

خیلی سخته آدم تو خودش غریب باشه. نه؟

تا فردا هم میگن خدا بزرگه

ارزشی نداشت

ولی دستام نوشتن.

.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 4:10 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين


DESIGN BY : m3s X

فقط خدا


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385


آرشیو موضوعی

داداشی من خوشبخت باشی...
برای بودن من دلیل بیاور.............
تنها ترین من تنها نزار منو تنها سفر نکن .....
ببخش عروس قصه دلم جوونی کرده...


پیوندها

شاهزاده شهر سایه ها
سنگ صبور
ملکه ی تنهایی
اشکی از جنس شیشه
علمی/تجاری
وبلاگ اختصاصی دجی عمه(کامیار
همیشه با من بمان
red boy
به خاطر چشمان زیبایش
طلوع کن ستاره


    تعداد بازديدها:

m3s:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS