تبليغاتX
داداشی من

داداشی من

........

چه دردآلود و وحشتناک

 

نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود

 

دریغ و درد

 

....

 

چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟

 

که غمگین باغ بی آواز ما را باز

 

در این محرومی و عریانی پاییز

 

بدینسان ناگهان محروم و خالی کرد

 

از آن تنها و تنها قمری محزون و خوش خوان نیز

 

چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد

 

نمی خواهم ، نمی آید مرا باور

 

و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ

 

بدم می آید از این زندگی دیگر

 

بسی پیغامها، سوگندها دادم

 

خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر

 

نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر

 

که زنهار، ای خدا، ای داور ، ای دادار

 

تو را هم با تو سوگند، آی

 

مکن ، مپسند این ، مگذار

 

مبادا راست باشد این خبر زنهار

 

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

 

و نفشرده است هرگز پنجه بغضی گلویت را

 

نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد

 

خداوندا ، خداوندا

 

به هر چه نیک و نیکی ، هرچه اشک گرم و آه سرد

 

تو کاری کن نباشد راست

 

همین تنها تو میدانی چه باید کرد

 

نمی دانم ، ببین گر خون من او را به کار آید دریغی نیست

 

تو کاری کن که بتوانم ببینم زنده ماندست او

 

و ببینم باز هست و باز خندان است خوش ، بر روی دشمن هم

 

و ببینم باز

 

گشوده در بروی دوست

 

....

 

 

سلام دردمندی هست

 

و سوگندی و زنهاری

 

الا با هرچه هست کائنات از تو

 

به تو سوگند

 

دگر ره با تو ایمان خواهم آوردن

 

و باور می کنم بی شک همه پیغمبرانت را

 

مبادا راست باشد این خبر، زنهار

 

مکن ، مپسند این ، مگذار

 

ببین آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد

 

پس از عمری همین یک آرزو ، یک خواست

 

همین یکبار می خواهد

 

ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید

 

خداوندا به حق هرچه مردانند

 

ببین یک مرد می گرید

 

چه سود اما دریغ و درد

 

در این تاریکنای کور بی روزن

 

در این شبهای شوم اختر که قحطستان جاوید است

 

همه دارایی ما ، دولت ما ، نور ما ، چشم و چراغ ما

 

برفت از دست

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 3:19 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين


چرا؟

شاید نباید؟

ای کاش!!!!

گذشته جلو پاتو نگاه کن دوباره نیافتی

میخوای بلند شی

میدونم

میدونم خیلی دلت پره

زندگیت قابل تحمل نیست

سخته

میفهمم چی میکشی .. اما

اما خیلی

نفسات اشکات چشمات دستات و

بیا بالا گلم

بیا دستامو بگیر

هر وقت اومدی یه نگاهی به زندگیت بنداز

به این راهی که اومدی

میدونم خیلی خسته شدی

میدونم نای بلند شدن نداری

ولی اینجا جای نشستن نیست

نگاه کن از این بالا

خودتو ببین

این خودتی؟

خواهر من؟

آره انگاری خودتی

چی به سرت اومد چیکار کرد باهات

خیلی وقته دارم تمرین میکنم

رسیدنش مهم نیست ولی نموندنش مهمه

میدونی

خیلی باید آدم زرنگ باشه تا از درجا زدن تو زندگیش فرار کنه

واست مینویسم

واسه تو

حرفی ندارم  نبودم پیشت

ببین خودتو

شاید تو آینه

سخت بود؟ تا اینجا اومدنت عذاب بود

نذار

نذارکه..

احساساتت باهات بازی کنه

شدی یه بچه

آره گلم یه بچه

به چشمات قسم ...

از کجاش میترسی

اشکات مال چیه؟

عذاب؟ زندگی؟ ع...

دنیا جای این احساسات مضخرفه

ناراحت نشو

آره گلم میترسم از خودت

تو از چی میترسی

وحشتت مال چیه؟

کاری به خدا نداشته باش

نذار احساساتت نابودت کنه

خوشحالم از اینکه...

ولی باهاش داری نابود میشی

به چه قیمتی؟

این چی میتونه باشه

یه ع...

یا دراز کشیدن تو تابوتی که سازندشو نمیشناسی

هستم

نبودم ولی میخوام باشم؟

خواهش میکنم بهم بگو

گوش میدم

تا هر وقت هر کی

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 3:12 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين


DESIGN BY : m3s X

فقط خدا


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385


آرشیو موضوعی

داداشی من خوشبخت باشی...
برای بودن من دلیل بیاور.............
تنها ترین من تنها نزار منو تنها سفر نکن .....
ببخش عروس قصه دلم جوونی کرده...


پیوندها

شاهزاده شهر سایه ها
سنگ صبور
ملکه ی تنهایی
اشکی از جنس شیشه
علمی/تجاری
وبلاگ اختصاصی دجی عمه(کامیار
همیشه با من بمان
red boy
به خاطر چشمان زیبایش
طلوع کن ستاره


    تعداد بازديدها:

m3s:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS