رفتی امّا یک نفر در انتظارت مانده است
چشمی از جنسِ بهاران داغدارت مانده است
آشنا دیگر نگاهت را دریغ از ما مدار
چشم هائی مثلِ دریا بی قرارت مانده است
بی گناهی خوب می دانم گناهت عاشقی است
بی وفا در یادِ ما تنها غبارت مانده است
من برایِ چشم هایت قصّه می گویم عزیز:
قصة آواره ای که سر بدارت مانده است
آشنایِ دست هایِ ساده و رؤیائی ام
رفتی اما یک نفر در انتظارت مانده است
خدایا امشب یه عزیز از بینمون رفت
خدایا یکی از فرشته هات و ازمون گرفتی
خدایا آیینه شکست و دل ما هم شکست
آخ امشب خیلی حرفا دارم باهات ولی نای گفتنش نیست
خدایا تمامیم تمام...
خدایا به باغبون اون گل صبر بده به ریشه ی اون گل صبر بده
خدایا گلای همسایه از داغش داغون شدن
خدایا سنگ بی رحمی به دلشون خورده خدایا ...
خودت میاری خودت زجر میدی خودت امتحان میکنی خودتم میبری
خدا این چه خلقتیه
دلم لبریزه کلمه شده زندگی نیست آشفته بازاره
میدون جنگه
هرکی یه گوشه ساکت و آروم وایساد از بین میره
آخ خدا دلم میخواد بدجوری نفرینت کنم
دلم میخواد اونقدر حرف بهت بزنم که تموم بشم خالی بشم
خدا تو بزرگی چرا بزرگیو اینجوری به رخ آدمات میکشی
خدا خودت میاری عزیز میکنی بزرگ میکنی عاشق میکنی شاخ و برگ میدی
خدای من چرا
حالا ببین چقدر خراب کردی
ببین آدمات تو غم و اندوه گلشون چجوری داغون میشن
خدایای اینو تو خواستی؟؟؟
آخ خدا بگم کی چیکارت کنه؟
خدا ما که هر چی به درگاهت دعا کردیم هر چی التماست کردیم بهمون گوش نکردی
خوب حق داری تا عزیزکرده هات هستن ما اینجا چیکارییم...
دیگه دلمو به چی خوش کنم
تو که هر کاری تونستی کردی
دیگه چجوری به خدای خودم بنازم...
حالا فقط یه چیز ازت میخوام
خودت به کسایی که بی کسشون کردی صبر و طاقت بده
خودت چشمایی رو که لبریز اشک کردی ساکت کن
خدایای رحمت عزیزی که رفت و صبر عزاداراشو از خودت میخوام
فقط از خودت...
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 10:11 قبل از ظهر توسط آبجي نازنين