و من میخواهم بمانم من از مرگ فیزیکی خود نمیترسم بلکه آنچه مرا میترساند نابودیم از ذهن خاطرات زندگی است .تمام زندگی و کوشش آدمها چیزی نیست جز زنده ماندن در ذهن دیگران و این تمام رسالت انسان است که خود را در خاطرات خود تنیده و کودکی بازیگوش را تا آخر عمر از همه مخفی میکند کودکی در درون همه ما آدمها دارد خفه میشود و تنها وقتی که تنها میشویم آرام سر بر میآورد... گذشته! و این ترسی بزرگ است برای ما که آیندهای ناشناس را ﭘیش روی داریم

چی شده؟؟؟
چرا حرف نمی زنی؟؟؟
می دونم...
حق داری...
می دونم که می خوای گریه کنی ولی فقط زیر لب
دوستات حوصلتو ندارن؟؟؟
شکوه می کنی...
بغض بد جوری گلوتو فشار میده...
راهتو انتخاب کردی؟
آخر همه ی ناامیدیها امیده...
حتی اگه همیشه برنده بشی بالاخره روزگار بدجوری شکستت میده...
دارن شکنجت میدن؟؟؟
پس چرا؟؟؟
اگه به حرف اونا باشه...تا همیشه باید بمونی و عذاب بکشی...
فرار آخرین راهه...
و بهترین راه برای ما...
فرار از خودمون یا از زندگی؟؟؟
میخوای بمونی و اونا رو تحمل کنی...
معلومه که نمیخوای آروم آروم خودتو به آخر برسونی...
خودتم میدونی...نیازی به گفتن من نیست...
هیچ وقت خوشی و نا خوشی تا ابد نمی مونه...
همه چیز تموم میشه...
فقط یه نوار ویدیو از زندگی به خاطرت میمونه
کاش این نوار تا آخرش خالی باشه...
خوبی خیاله...
خوش و ناخوشی فانیه...
بهشت توهمه...
می دونم توی دلت چه خبره...قیامتش رو حس می کنم...
برام آشناست...
مرگ خیلی شیرینه...
تنها چیزی که ابدیه مرگه...
می دونم قلبت شکسته...
از امیدواری...از شعار...از دورویی...از زندگی...متنفری...میدونم...
انگار رفته تو خونت...
شده جزء وجودت...
بیدار شو دختر...بیدار شو...
این کابوس رو تموم کن...بیدار شو

درهای سال باز می شوند
همچون درهای زبان
به سوی ناشناخته ها.
چشم که بگشایی
پرسه می زنیم از نو
در میان ساعات و پدیده هاشان و
گام زنان در میان جلوه ها
بر زمان و پیوند یابی هایش گواه خواهیم بود.
درهای این روز را خواهیم گشود و
به ناشناخته ها خواهیم رفت.
پس دستاتو بده به من...
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 5:5 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين