منو تو با هم بوديم يادش به خير عشقمون پر از سكوت و جنون پر دوست داشتن و خواهش و نياز
روشن و جاري من كمي پر غرور تو يه مونس واسه قلبم ميشدي من واسه چشم تو همدم ميشدم
اما كم كم تو چشمات حسي اومد كه پر از يه حس مبهم ميشدم
يه روزي گفتي داري حس ميكني واسه عشق من لياقت نداري
از كدوم گذشتي از خودت يا من؟وقتي خواستي روي دل پا بزاري
سخته اما درد اون مقدسه درد انتظار با كلي خاطره نيستي اما من هنوز تورو مي خوام مگه ميشه كه چشمات يادم بره؟
باورم نميشه تنها بمونم از شكوه لمس من جدا بشه به خدا ميگم چي ميشه باز بياد اخه حيفه اون يه بي وفا بشه
نازنينم گفتي كه نميتوني منو تا معجزه خوشبخت كني ...مهربونم چطوري دلت اومد موندنو با رفتنت سخت كني...

+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385 8:52 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين
اون منم كه عاشقونه شعر چشماتو مي گفتم
هنوزم خيس ميشه چشمام وقتي ياد تو مي افتم
هنوزم مياي تو خوابم تو شباي پر ستاره……
هنوزم مي گم خدايا كاش برگرده دوباره……
اخرين باري كه مرا ديدي يادت هست؟
به او بگوييد دوستش دارم

+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 8:56 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين
انقدر خيس باران پاييزم… با نمي با شبنمي زود مي ريزم يك تلنگر بزن…بغض تردم را بر شانه هايت فرو مي ريزم ارزويم همين بود …صبحي با ني ني چشم مست تو برخيزم برگ زردي چروكيده ماندم…
تا از سر شاخه هايت بياويزم داس بي رحم طوفان …دمي نگذاشت با بهارت تنم را بياويزم….
سرنوشتم همين بوده تا بوده تو درختي و من…. برگي كه ميريزم….

+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 8:52 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين