سلام بچه ها خوبین همه؟ اومدم بگم واسه نازنین دعا کنین ...همین و بس
باران آمد ...
باران آهسته و نرم آمد ...
باران بارید ...
باران نم نم و آهسته بر روی تمامی سیاهی های پیکرم بارید ...
خسته ...
شکسته ...
غبار آلود ...
زخمی ...
ناچار ...
تنها ...
پر بغض ...
توی کویر بی کسی ....
زمین خورده از ضربه ی هر ناکسی ...
تشنه و تنها نشسته بودم ...
و باران آمد ...
بدون اینکه جای کسی را بگیرد ...
بدون اینکه کسی صدایش کند ...
بدون التماس و زاری و خواهش ...
بدون هیچ منتی ...
بدون هیچ توقعی ...
بدون هیچ انتظاری ...
آمد و بارید ...
اشک های زلال و پاکش را ...
بارید و بارید و می بارد ...
تا بشوید همه زخمها را ...
تا پاک کند دامان خاک آلوده ام ...
تا ببرد همه ی اعتیاد و عادت ها به هر چه هست و نیست ...
و منه خشکیده می نشینم ...
و به آسمان می نگرم و به باران ...
چه زیباست!!! ...
باران از سوی خدا می آید ...
می بارد ...
و فقط در من فرو می رود ...
و من زیر باران خیس می شوم ...
باران ساقه ی خشکیده ام را در آغوش می گیرد ...
یاد تمام احساس های مرده ام در قلبم می جنبد ...
لبریز از عشق می شوم ...
پا به پای باران می گریم ...
و دست های خشکیده ام را در زمین فرو می کنم ...
آه باران ... باران ...
ببار باران ...
ببار بر وجود خشکیده ام! ...
ببار باران ...
می خواهم ریشه کنم ...
آه باران ...
باران ...
از همین حالا که آمدی ...
از همین حالا که قدم گذاشتی ...

تا كي به اميد فرداي پر از مهرباني فال بگيرم با حافظ؟؟ تا كي از فرصت استفاده كرده
و يك دل سير گريه كنم لابه لاي باران ها؟؟؟ هنوز صدايت از دفتر دلم پاك نشده است...
وخط خطي هاي نگاهت !!!
آنقدر آه كشيدم و نگاه كردم به ابرها كه آسمان رنگ انتظارم شد...
چشمانت خيال گفتن رازي را دارد.. كه لبهايت طفره مي روند.. شايد راز رفتن است و جدايي... شايد هم تنفر.... بگو ..
در خلوت يلداي ام بگو تا من از دلواپسي و گورها از تنهايي به در آيند.....
پرسه ميزنم ميان دلتنگيهاي خويش... تداعي ميكنم خاطره ها را ... عشق را كم و بيش!!!
شايد گره از اندوهم گشوده شود با ته مانده طاقتي ...
لمس ميكنم زندگي ساطور شده را و خود را كه در چك چك سلولهايم پير مي شوم.....
هنوز بر لبهايت ننشسته ..نوشيدي ام و من كيش شدم ...وتو مبهوت و مات !!!
هيهات از بازي روزگار ... هيهات!!!
بي آنكه بدانم روزي برايم خاطره اي خواهي شد به زندگي لبخند زدم و به عشق سوگند خوردم ... حالا!!!
چهره ژوليده ام را در آئينه كه مي بينم فكر ميكنم كه آنقدر با خودم صميمي شده ام كه بگويم مرگ بر اعتماد....
طعنه هاي عقرب گونه ات هم عشق را از چشمم نينداخت... تنها به من آموخت عشق بايد الهي باشد و بس.....!!!
شايد تو هم مسافري عجول بودي كه نخوانده رفتي يا من راوي بي تجربه آخرين قصه كه بدون هيچ صدايي با خيالي كه ديگر رنگ نداشت روي خودم خط كشيدم.....
آري روي خودخط كشيدم ...
من مرده ام... گريه بي فايده است... گريه مكن..عمرمان را با هم قسمت مي کنیم
غصه هامان را!!!
بار حيات را به دوش مي كشيم در كنار هم ايستاده ايم در يك مسير گام مي زنيم
زمان با هم بودنمان با ارزش است سنگيني ها سبك مي شوند
زير آوار خستگي بودم كه او..... مرا زير آواز زد
خط به خط ... تا آخر خط رفاقت مرا يكنفس خواند و تكرار كرد
ترا فقط بايد با خودت مقايسه كرد صد آفرين شدم از ته خاك بيدار شدم
دوباره روييدم و دوباره سبز شدم در باور آن صد آفرين پيچيدم و دوباره جوان شدم
باز شدم تا ته پروانه فراتر از از فراتر شدم حالا مرا برقص تا آخرين ترانه ام
همان كه بودم نه دو چشم سياهم نه موي رهايم همان كه بودم...........
قاصدك صحبتی از اين دل بيمار تو تحرير كنم...... قاصدك ذره ای از عشق وجودت به
كه تقرير كنم .......قاصدك نوبت عشق است..... قاصدك خسته از اين شهر...
قاصدك باز پيامی.....قاصدك خوش خبری يا كه فغانی.... قاصدك باز فراموش نكردی ....
كه در اين شعبده بازار زمانی.... تو همان اب زلالی .... كه سرو پای وجودت همه پر بود...
ز شور وشرر عشق .... همه ماوای تو اين بود.... كه اندك شرر از شمع وجودت .....
همه اميخته با رنگ ....همه اويخته با ساز بماند ..... تو بخوانی ، زمصيبت زدگانی ....
كه در اين وادی خوش خط و نگار .... همه از عشق بدورند ....
به قول عزیزی
ما سه تنیم
من تو خدا
خواهی توانست...