تبليغاتX
داداشی من

داداشی من

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 1:14 قبل از ظهر توسط آبجي نازنين


امدم تا خانه اي از جنس دلتنگي بسازم سقف ان اسمان ابي فرش ان خاك و ديوارشاز جنس دلتنگي هايم

ميخواهم هر ان گاه كه دلتنگ شدم به اسمان خيره شومو دلتنگيم را با او قسمت كنم ميخواهم هر انگاه كه

سقف خانه ام دلتنگ شد و هواي گريه كردن به سرش زد با او بگريم اواشك چشمانش را در ميان ابرها

پنهان ميكند و من نيز اشك چشمانم را در ميان اشك او پنهان ميكنم و هق هق گريه ام را با صداي دلنواز

اسمان هم صدا خواهم كرد . اري تكيه گاه من در اين هستي اسمان است و من سر بر شانه هاي اسمان ميگذارم او نيز با گرمي مرا در اغوش ميگيرد.اما اگر اسمان ديگر گريه نكرد چه خواهد شد؟در ان زمان من دلتنگي ام را با چه كسي قسمت كنم؟صداي هق هق گريه ام را چگونه پنهان كنم تا او نداند كه در غم

رفتنش اينچنين ميگريم "زندگي به من اموخت كه چگونه با اسمان انس بگيرم اما هيچ گاه نيافتم كه چگونه از او جدا شوم "زندگي به من اموخت كه چگونه در تنهايي ام به اسمان پناه ببرم اما هيچ گاه نگفت چگونه بدون اسمان زندگي كنم نميداني چقدر دلم هواي گريه كردن دارد شايد اسمان ديگر گريه نكرد شايد غم اسمان پايان يافته است . اكنون من مانده ام با بغضي كه در گلو حبس كردهام و تا اسمان نبارد من نيز گريه نميكنم من تنها با اسمان مي گريم.......

تنهایی ام را با توقسمت می کنم سهم کمی نیست گسترده تر از عالم تنهایی من عالم عالمی نیست غم آنقدر دارم که  میخواهم تمام فصلها را بر سر سفره غمگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

در حضور تمامي پنجره ها تنها ديوارهاي اجري را حس ميكنم پنجره ها را در مقابل قفس ميبينم

خورشيد را به تو ميسپارم و تنها شب هاي خاكستري را از تو طلب ميكنم سهم من تنها خاطره اي

از توست در پستوي دلواپسي نگاهم تنها ارزوي خوشبختي تو را طلب ميكند در ان زمان كه حتي تو برايم غريبه اي سر بر شانه هاي باران ميگذارم و در ان سكوت تلخ صدايت /نگاهت/و...همه چيز را به فراموشي ميسپارم و اسم تو را تا ان زمان كه قلبم ميتپد مقدس ميشمارم !

باورم كن باورم كن كه تنها باور تو قفل اين قفس را ميشكند بگذار كوله بارم را بر شانه هاي شب گذارم وقت رفتن است فرصتي براي ماندن ندارم .داغ رسيدن به روزي كه خوشبختيت رو ببينم در وجودم شعله ور ميشود.در اين قفس تنها منتظر بال گشودن ميمانم..

اكنون من مانده ام تنها با يك اسمان بي دريغ و كوره راهي ناگزير و علامت سوالي كه از وجود من در زندگيت باقيست....

آرام باش آرام باش تو خدا را داری آن حقیقت آن یگانه آن هوادار شبانه آرام باش آرام باش تو خدا را داری آرام باش آرام باش تو خدا را داری آن معبود آن پاکی آن همه خوبی و احساس و بهار را داری آرام باش آرام باش تو خدا را داری پس نگو تنهایم پس نگو بی یاور و بی یارم تو خدا را داری یعنی عشق معبود سنگ صبور دل من دل تو پس خموش ما خدا را داریم ................................................................................ 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 1:55 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين


دیدگانم را بر هم می گذارم...شاید که گرمای نگاه پاک و صادقانه ات وحشت دقایق پر از تشویشم را مرهمی باشد....شاید که در این گرمای رخوت آور ...عطر حضورت ترنم بهاری تنهاییم باشد....شاید که لبخند پر از مهرت مسیحای این تن رنجور و زخمی باشد.....شاید که رویاهایم به قداست قلب پاک و بی ریایت....الهه ی دریای خیالم شود!                         پلک نمی زنم....نکند که قدم های نازنینت را در هیاهوی تردیدها گم کنم!....دیروز قاصدک ها مژده ی آمدنت را برایم آوردند.....دیروز چکاوکها به یمن حضور پر مهرت نغمه ی شادی سر دادند....می دانم که می آیی.....دلتنگیهایم را آویز راهت کردم....نکند که در تاریکی بودن و نبودن تنهایم بگذاری!....چشمانم را می گشایم......می خواهم رویایم را در وسعت بی تردید حقیقت نظاره کنم.....می خواهم نازنینم شوی!!!....مونس تنهاییم!....فرشته ی پاک و معصوم وجودم!.....اما.......نگاهت........آسمان دیدگانت........چقدر دوری!.....نمی شناسمت!.......تو فرشته ی من نیستی......نگاهت رنگ ناب تقدس نمی دهد........عطر نفسهایت دیگر مسیحای این دل مرده نیست......خنده هایت.........چه کسی معصومیت بی دریغ لبانت را به یغما برده؟!.....چرا نگاهت دیگر قلب تنایم را آرامش نمی بخشد........چرا در نی نی دیدگانت........عشق را حس نمی کنم؟!.......نه!.....باور نمی کنم!.....رویای من کجاست؟.....فرشته ی پاک و معصوم من که تن پاکش توان تازیانه های غم را هم نداشت........چرا اینگونه بی اعتنا وجود حقیرم را به تاراج می برد؟........کجایی نازنین مهربانم.......چرا دل نگرانیهایم را باور نکردی.......من که تکه های قلبم را بدرقه راهت کردم.........تا سفرت را به سلامت بیایی.......آخر کجای این دنیای سرد پر ازتزویر و دروغ فراموشم کردی؟؟؟؟؟؟؟

وقتی  در ایوان دلتنگی هایت  می نشینی  , وقتی که پشت پنجره بارانی ,

 

بی هوا  شاعر می شوی  , کسی هست  که  می شود به او پناه برد . کسی

 

که در شب می توان دلتنگی ها را با او قسمت کرد.

 

نگاهت را از سنگفرش های  خیس  و سرد کوچه  های باران زده جدا کن.

 

تا چه  وقت می خواهی  در کوره راههایی  که  برای خودت آفریدی , قدم

 

برداری؟  می توان از تاریکی ها گذشت . می توان خود را در کوچه های

 

سبز باور , دوباره یافت. یک نفر هست , شب دلتنگی هایت را با او قسمت

 

کن , تنها با او.

خداوندا  در این سکوت  و تنهایی  بار دیگر به  تو پناه  آورده ام  تا پناهگاهم

شوی, می دانم اگر رحمتی باشد از توست و اگر عشقی باشد باز هم از توست

ای بخشنده ترین و مهربان ترین , با  تمام  وجود  می پرستمت و عاشقانه  نام

مقدست را بر زبان می آورم تویی که معنای واقعی عشقی ...

 

با مداد رنگي هايم ياد خوب آمدنت را نقاشي کرده ام و جاده ي سفيد رفتنت را خط خطي ، کسي نيست که زندگي را برايم ديکته کند ، غلط هايم را بگيرد روزهاي اشتباهم را خط بکشد و مجبورم کند از روي تجربه هاي غلط ده بار بنويسم . جغرافياي بودن تو مرز دريا را فرا گرفته ، آنجا که تويي، ماهيي ها نمي توانند بيايند تا چه رسد به من .تاريخ نشان مي دهد قبل از اينکه به يادت بياورم نبودي هر گاه مي خواستم بنويسم نوک مدادم ميشکست 

گاه كه به اطرافم مي انديشم به سادگي ولي سنگين درمي يابم كه چه اندازه گذشت و گذشتن سخت شده است ! چه خوب بود اگر همگي به اين توافق رسيده بوديم كه يا بگذر يا همان لحظه پاسخ بده هر چند خشونت بار .... و گهگاه به خود مي گويم كه « چه سخت است غريبانه گريستن ميان لبخندهاي دروغين .......» كاشكي كلام مي توانست دايره فكر مرا كالبدشكافي كند .... چه ساده غريب شده ايم و چه ساده فاصله ها به تصاعد رسيده اند .... مراقب باش پلها را يكي يكي شكستن كار ساده ايست ......ماندن و ايستادن و دوست داشتن و صبور ماندن ساده نيست و در اين ميان دوست داشته شدن و محبوب ماندن از همه چيز سخت تر است ... خيلي وقتها شده است كه پشت شوخي كه به روزگار دارم با خود فكر كرده ام آدمها مثل كرم ابريشم تنها سفيد و قهوه‌اي را ديده اند و بسياري مصرانه با همين دو رنگ عمر خود را سر مي كنند .... تنها پروانه ها رنگهاي هزار رنگ رنگين كمان شهرام عشق و ابديت را مي نوشند ....  چه خوبست پروانه شدن ....

را دراز مي كردي تا من هم پروانه شوم...

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385 10:52 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين


DESIGN BY : m3s X

فقط خدا


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385


آرشیو موضوعی

داداشی من خوشبخت باشی...
برای بودن من دلیل بیاور.............
تنها ترین من تنها نزار منو تنها سفر نکن .....
ببخش عروس قصه دلم جوونی کرده...


پیوندها

شاهزاده شهر سایه ها
سنگ صبور
ملکه ی تنهایی
اشکی از جنس شیشه
علمی/تجاری
وبلاگ اختصاصی دجی عمه(کامیار
همیشه با من بمان
red boy
به خاطر چشمان زیبایش
طلوع کن ستاره


    تعداد بازديدها:

m3s:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS