وقتی در ایوان دلتنگی هایت می نشینی , وقتی که پشت پنجره بارانی ,
بی هوا شاعر می شوی , کسی هست که می شود به او پناه برد . کسی
که در شب می توان دلتنگی ها را با او قسمت کرد.
نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن.
تا چه وقت می خواهی در کوره راههایی که برای خودت آفریدی , قدم
برداری؟ می توان از تاریکی ها گذشت . می توان خود را در کوچه های
سبز باور , دوباره یافت. یک نفر هست , شب دلتنگی هایت را با او قسمت
کن , تنها با او.
خداوندا در این سکوت و تنهایی بار دیگر به تو پناه آورده ام تا پناهگاهم
شوی, می دانم اگر رحمتی باشد از توست و اگر عشقی باشد باز هم از توست
ای بخشنده ترین و مهربان ترین , با تمام وجود می پرستمت و عاشقانه نام
مقدست را بر زبان می آورم تویی که معنای واقعی عشقی ...
با مداد رنگي هايم ياد خوب آمدنت را نقاشي کرده ام و جاده ي سفيد رفتنت را خط خطي ، کسي نيست که زندگي را برايم ديکته کند ، غلط هايم را بگيرد روزهاي اشتباهم را خط بکشد و مجبورم کند از روي تجربه هاي غلط ده بار بنويسم . جغرافياي بودن تو مرز دريا را فرا گرفته ، آنجا که تويي، ماهيي ها نمي توانند بيايند تا چه رسد به من .تاريخ نشان مي دهد قبل از اينکه به يادت بياورم نبودي هر گاه مي خواستم بنويسم نوک مدادم ميشکست
گاه كه به اطرافم مي انديشم به سادگي ولي سنگين درمي يابم كه چه اندازه گذشت و گذشتن سخت شده است ! چه خوب بود اگر همگي به اين توافق رسيده بوديم كه يا بگذر يا همان لحظه پاسخ بده هر چند خشونت بار .... و گهگاه به خود مي گويم كه « چه سخت است غريبانه گريستن ميان لبخندهاي دروغين .......» كاشكي كلام مي توانست دايره فكر مرا كالبدشكافي كند .... چه ساده غريب شده ايم و چه ساده فاصله ها به تصاعد رسيده اند .... مراقب باش پلها را يكي يكي شكستن كار ساده ايست ......ماندن و ايستادن و دوست داشتن و صبور ماندن ساده نيست و در اين ميان دوست داشته شدن و محبوب ماندن از همه چيز سخت تر است ... خيلي وقتها شده است كه پشت شوخي كه به روزگار دارم با خود فكر كرده ام آدمها مثل كرم ابريشم تنها سفيد و قهوهاي را ديده اند و بسياري مصرانه با همين دو رنگ عمر خود را سر مي كنند .... تنها پروانه ها رنگهاي هزار رنگ رنگين كمان شهرام عشق و ابديت را مي نوشند .... چه خوبست پروانه شدن ....
را دراز مي كردي تا من هم پروانه شوم...
