تبليغاتX
داداشی من

داداشی من

افسانه می خوانی؟
درون باغ دل تو دانه ها را از تنهايي پاشیده اند.
بنفشه های خشک خط بطلان می کشند بر دلتنگی های تو
گريستن چاره ی تنهایی توست
طنینی تازه
طرحی نو از حضوری نو
نجوا می کنی
در شادی های کوچک خود حسرت نخور
فردا را بهانه ماندن نکن
حضور اینجاست
دنیا سرزمینی است برای تو....................

امروز نهم تير ماهه

مثه هر سال گفتم بيام بنويسم واست

تولدت مبارك

خيلي آروم و بي صدا

ما كه خوشحاليم

تو نگاه تو

تو نگاه من

رنگ باوری نمونده

دست زندگی

گرد حسرتی

روی چهره مون نشونده


عجب عُمرا تموم شد

چه دور از هم حروم شد

چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد


حالا روزگار، با این لطف و حال

می گذره خبر نداریم

جز سپیدی، موی تیره مون

انگار که سحر نداریم


خط به خط فلک

روی گونه ها

نقش رنج و غم کشیده

زندگی چنان ، اشک حسرتی

از دو چشم ما چکیده

من شکسته، تو شکسته

از گذشت عمر و خسته

جای پای روزگار، روی گونه ها نشسته

تو نگاه تو

تو نگاه من

رنگ باوری نمونده

دست زندگی

گرد حسرتی

روی چهره مون نشونده


عجب عُمرا تموم شد

چه دور از هم حروم شد

چه خاطرات شیرینی که نموند و تموم شد

 

 ببخش حتي نشد بهت بگم تولدت مبارك

باز خوبه اين يه تيكه صفحرو داريم  كه دلمون گرفت توش بنويسيم

عزيزم تولدت مبارك

ايشالا سال بهتري رو سپري كني

اميدتو هيچ وقت از دست نده

البته اگه ميخواي زندگي كني

اگه...

نميدونم الان چه حالي داري

مثه هميشه اين داداشت نگرانته

مراقب خودت باش

مينويسم

شايد

يه روز

 ببيني

تولدت مبارك

.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 10:8 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين


نمیدونم

نمیدونم چی سرت اومده

آره بازم حرفای تکراری و خسته کنندم

میدونم خسته شدی

از دنیا از زندگی از عشقت از خودت از من

نمیدونم از کجا بگم

شاید هزار بار تو گوشت خونده باشم

شرمندتم

غیر از این شعر آهنگ دیگه ای بلد نیستم

خیلی دوس دارم واست بخونم ولی ...

امروزم مثه همیشه گذشت

این روزا هر وقت میخوام بهت زنگ بزنم

با خودم کلنجار میرم

به خدا خجالت میکشم ازت

میدونم اونی نبودم که باید باشم

حتی واسه یه لحظه کنارت نبودم

شاید واسه همین دنیایی که ساختیم خیلی کوچیک بودم

 نمیدونم چی بگم نازنین

یه شعر واست میزارم بخون شاید مال تو باشه

خداحافظ

 

به يادش گريه کردن ها ....


به عکسش خيره گشتنها ....


به خوابش خواب ديدنها ......


ز رويش بوسه چيدنها ........ز خواب اما پريدنها ....


خداحافظ به دنبالش دويدنها .....


رسيدنها .........


در آغوشش کشيدنها ....


خداحافظ به دور از چشم بد بينها ......


برای بوسه ای ترديد کردنها ......


 به وقت باز گشتنها ....به هنگام جداییها ....


خداحافظ ... شنیدنها ....


به تلخی خنده کردنها .....به کنجی گریه کردنها ....


تمام لحظه ها را دوره کردنها .....


برای بار ديگر ديدنش ... غمگين نشستنها ....


خداحافظ ....ز شوقش راه را هموار کردنها ....ولی او را نديدنها .....


سلام اما ... به دل کندن .....


ولی در انتظارش باز ماندنها ........


اگر آمد ....در آغوشش کشيدنها ....


به دور از چشم بد بينها .....


خداحافظ


خداحافظ .....سرودنها ........

منم دیگه من نیستم

مثه یه ساز قدیمی فقط یه صدا میدم

دیگه این شده باورم که هیچی ازم بر نمیاد

ممنون که جواب تلفنمو میدی

و

ممنون که به روم نمیاری

نمیدونم چیکار کنم یه لحظه آروم بشی

نمیدونم از چی بگم

آدما دو تا آرامش دارن

یکی وقتی هیچ غمی ندارن

یکی وقتی دیگه امیدی واسه بی غمی ندارن

خیلی حرفا واسه گفتن دارم

اما رویی واسه گفتنش ندارم

ندارم نازی

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 2:30 قبل از ظهر توسط آبجي نازنين


طعم خیس اندوه اتفاق افتاده یه آه خداحافظ یه فاجعه ساده

خالی شدم از رویا حسی من و از من برد یه سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد

ای معجزه خاموش یه حادثه روشن شو  یه لحظه فقط یه آه هم جنس شکفتن شو

از روزن این کنج خاکستریه پرپر مشغول بیرون شدن من شو

برگرد که برگشتن از فاصله دورم کن یه خاطره با من باش یه گریه غرورم کن

از گلگل بی رحم این تجربه منسوس پرواز رهایی باش به ضیافت دیروز

به کوچه که پیوستن شهر است و لبا لب شد لحظه آخر لحظه شب عاقبت شب شد

آغوش خهان رو به دلشوره شتابان بود

راهی شدن حرف نقطه چین پایان بود.........

باز من و این صفحه با هم خلوت کردیم

 دارم تو ذهنم از کلمه ها نقاشی میسازم

 تا تو این تیکه ی کوچیک از دنیامون بچسبونم

شاید و شاید یه روز شدی رهگذری و از اینجا رد شدی

بیخیال

بازم همون حرفاس

بازم ازت بیخبرم

بازم دلتنگ و دلتنگ و دلتنگم

حرف جدیدتر از این ندارم

خیلی خستم

باز دوباره اون سردردای همیشگی

آخرین باری که خوابیدم و یادم نمیاد

خیلی بیهوده دارم روزامو میگذرونم

آره خیلی خود خواه شدم

از تو نمیگم

میترسم بمونی

میترسم اون همه حسرت یه بار دیگه تکرار شه

شاید اینا رو کسی نفهمه جز خودت

خیلی میترسم داری از هدفت دور میشی

بارها بهت گفتم اما از گوشت میشنوی از اون یکی میندازی دور

حق داری

شاید

همین .

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 7:24 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين


باز امروز از خواب پا میشم

گیج و منگ و خمار و بیحس

پا میشم لباسا رو میپوشم و میرم بیرون

میگن عیده!

یه عده لباسای رنگا وارنگ و نو با عطر مطرای جدید زدن و از این خونه در میان میرن تو اون خونه

چه ذوقی میکنن اینا!

عید؟

خیلی وقته ازت خبری ندارم

آخرین بار صدای گریتو شنیدم

ازون به بعد دیگه نتونستم بات حرف بزنم

بیزارم از این عید

از این همه هیاهو برو بیا خسته شدم از بس این کلمه رو از دهن اینو اون شنیدم

خسته شدم

از خودم از خودم از خودم

کجاییی

چیکار میکنی

یه چیزی از داخل داره ووووللم میده

میگه الان داری گریه میکنی

مثه آخرین صدایی که ازت شنیدم

گریه ی آروم و بی سر وصدا واسه خاطر اینکه کسی نفهمه

کشتن هرچه غمه تو خودت واسه خاطر اینکه یکمکی آروم بگیری

البته واسه مدت کوتاهی

آیی خواهری  خیلی دلم میخواد بات حرف بزنم

حرف بزنم

با تو

حتما الان یه گوشه ی داری بهش فکر میکنی دلت تنگیده و تو خودت گریه میکنی

یه دلم میگه داری خودتو عذاب میدی

یه دلم میگه خودتو خالی میکنی راه دیگه یی نداری

یه دل دیگمم میگه...

این یکی دیگه دل نیست احتمالا کلییمه

کاش کنارت بودم مخصوصا الان

ولی

به این فکر میکنم که این همه شب و روز نبودم

دلتنگیدتم

نمیدونم کجایی خیلی وقته ازت خبری ندارم

فک کنم ۲ روز ديگه برميگردي

نميدونم چرا دارم اينا رو اينجا مينويسم

شايد واسه اينه كه احتمالا يه روزي بياي بخوني

تا اون روز خيلي كهنه و قديمي شده

مثه خودم

احساس پيري و آرزوي مرگ ميكنم

من عوض شدم يا دنيا؟

عيد!

بازم عيد و چرتو پرتاي قديمي

ملت ريختن تو كوچه خيابون هركي يه طرف ميره ميهموني

جشن  خونه اين خونه اون

ما هنوز همون رنگي مونديم

زاغه زاغ

سياهتر از هميشه

باز به كلم زده ثانيه ها رو بيخيال و تا صبح لوله لول شم

كاري كه اين روزا شده عادتم

خيليي خستم خيلي رو خودم سنگيني ميكنم

نازنيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

بدون هيچ دليلي خيلي كلافم

راستي

شايد خيلي از اين روز بي سر و ته گذشته باشه

نميتونم بات حرف بزنم

اينجا ميگم تو قلبم ميگم

شايد بشنوي

سال نوت مبارك

سالي كه گذشت سال خوبي نبود واست

يه چيزايي بدست اوردي ولي به قيمت نابودي خيلي چيزاي ديگه

اميدوارم ۸۷ واست يكمي نه بيشتر اميد و خوشي باشه

عيد من با تو و حرفاي توه

خواهري مراقب خودت باش هر جا هستي و هر كاري ميكني

يه خداي بزرگي هم هست

خجالت ميكشم از بس اين لالايي بي آهنگ و  تكرار كردم واست

گريه نكن  خوب؟

گريه كار ما بچه هاس

اما تو         .

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 5:20 قبل از ظهر توسط آبجي نازنين


دیشبم باریدی   مثه شبای قبل

و قبل وقبل...

بابا دمت گرم روی هر چه ابره کم کردی

یکی مثه تو.

یک هم مثه من

که سنگی قلبم از سردی نگاهام پیداس

میبینی دنیا همه جور آدم داره

مثه یه معادله میمونه

سه تا کمیت . تو  . خودت  و .

آره و کلی مجهول دیگه

سرم داره سوت میکشه

خیلی سخته

چشمات و اشکات و زجه زدنات

خیلی وقته نابود شدی

و من ـــــــــــــــــــــ

ای کاش نبود ای کاش نمیشد ای کاش نمیخواست  و ای کاش و ای کاش

گذشته گلم

فکر اون هستی از خودت غافل شدی

چی میخونی واسه چی میخونی؟

تا حالا ازت سستی ندیدم

دلم نمی خواد ببینم

نگو بخت بدم بود نگو به آدما نرفتم

اگه فاصله و دیوارو درد و دوری نبود

عشقی نبود

میدونم از چی نابود شدی

ولی تو تقصیری نداشتی

اگه زندگیش از هم پاشیده

تو نخواستی هنوزم نمیخوای

تیره و تار و کلافم

نمیدونم خدا میخوای بزرگیتو به رخ کی بکشی

گریه کن  گریه ات قشنگه

ولی تا کی کجا  که چی

اگه با اشک آروم میشی پس گریه کن

دیشبم گذشت مثل همه ی شبای بی کسیت

نمیدونم امروزم با چه رویی باهات حرف بزنم

با چشمام دارم میبینم نابودیت و شکستنت

آااخخ خدا لعنت به این دنیا

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 5:23 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين


آتشی روشن کرده ام

و عهد بسته ام

تا خاموش شدنش

برایت دعا بخوانم.

تمام کارهایت رو به راه خواهد شد،

چرا که من ...

    هیزمی دیگر در آتش انداخته ام...

 

آرزو دارم که خانه اي داشته باشم که بارانش از زمين به آسمان ببارد ,
 ستاره هايش بجاي چشمک زدن با پر رويي به آدم نگاه کنند و ماهش
 در يک مشت جا شود تا بتوانم  خانه را با نورش روشن کنم !
آرزو مي کردم به جاي راه رفتن می خوابیدم ,
 در آن صورت هيچ وقت براي رسيدن به مقصدم غصه نمي خوردم ! ! !
اي کاش بتوانم در استخر شکلات شنا کنم !!
باتلاقي هستم که فقط دردها در آن فرو مي روند!!
شب در کدامين شب خواهد مرد خواب کي از خواب بيدار خواهد شد؟


دو ساله

آره دو سال داره میگذره

درسته من نبودم ولی گذشته

فکر نمیکردم

آدم تو دنیای دو نفره بازم گم بشه

بازم فاصله بگیره

بازم بگرده و نرسه

هستیم اما ...

تا دیروز یکی دنبالم بود

نمیدیدم ولی احساس میکردم

انگار اونم پشیمون شد و راشو کشید و رفت

فکر تو و بقیه ی راه

بازم من نبودم

دستام نوشت

 نگرانم همین

.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 7:1 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين


زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند

ابر بی باران اندوهم  خارخشک سینه کوهم

سالها رفته ست کز هر آرزو خالیست آغوشم

آه نغمه پرداز جمال و عشق بودم 

حالا خاموش خاموشم

یاد از خاطر فراموشم

نمیدونم

دلیل خاصی نداشتم

ولی اینجا اومدن دلیل نمیخواد

حرفی ندارم

ببین

اینجا حالا شده یه سرد و ساکت

مثه یه تابوت مثل یه قبر

یه گرمایی توش هست ولی...

واسه من خیلیه دوباره اومدن به اینجا

یه روز زمستونی مضخرف 

نمیدونم چیکار میکنم

از حالتم خبر ندارم

قصد نوشتن نداشتم اما ...

دلم سوخت

به حال تو

به حال خودم

خیلی سخته آدم تو خودش غریب باشه. نه؟

تا فردا هم میگن خدا بزرگه

ارزشی نداشت

ولی دستام نوشتن.

.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 4:10 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين


........

چه دردآلود و وحشتناک

 

نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود

 

دریغ و درد

 

....

 

چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟

 

که غمگین باغ بی آواز ما را باز

 

در این محرومی و عریانی پاییز

 

بدینسان ناگهان محروم و خالی کرد

 

از آن تنها و تنها قمری محزون و خوش خوان نیز

 

چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد

 

نمی خواهم ، نمی آید مرا باور

 

و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ

 

بدم می آید از این زندگی دیگر

 

بسی پیغامها، سوگندها دادم

 

خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر

 

نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر

 

که زنهار، ای خدا، ای داور ، ای دادار

 

تو را هم با تو سوگند، آی

 

مکن ، مپسند این ، مگذار

 

مبادا راست باشد این خبر زنهار

 

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

 

و نفشرده است هرگز پنجه بغضی گلویت را

 

نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد

 

خداوندا ، خداوندا

 

به هر چه نیک و نیکی ، هرچه اشک گرم و آه سرد

 

تو کاری کن نباشد راست

 

همین تنها تو میدانی چه باید کرد

 

نمی دانم ، ببین گر خون من او را به کار آید دریغی نیست

 

تو کاری کن که بتوانم ببینم زنده ماندست او

 

و ببینم باز هست و باز خندان است خوش ، بر روی دشمن هم

 

و ببینم باز

 

گشوده در بروی دوست

 

....

 

 

سلام دردمندی هست

 

و سوگندی و زنهاری

 

الا با هرچه هست کائنات از تو

 

به تو سوگند

 

دگر ره با تو ایمان خواهم آوردن

 

و باور می کنم بی شک همه پیغمبرانت را

 

مبادا راست باشد این خبر، زنهار

 

مکن ، مپسند این ، مگذار

 

ببین آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد

 

پس از عمری همین یک آرزو ، یک خواست

 

همین یکبار می خواهد

 

ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید

 

خداوندا به حق هرچه مردانند

 

ببین یک مرد می گرید

 

چه سود اما دریغ و درد

 

در این تاریکنای کور بی روزن

 

در این شبهای شوم اختر که قحطستان جاوید است

 

همه دارایی ما ، دولت ما ، نور ما ، چشم و چراغ ما

 

برفت از دست

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 3:19 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين


چرا؟

شاید نباید؟

ای کاش!!!!

گذشته جلو پاتو نگاه کن دوباره نیافتی

میخوای بلند شی

میدونم

میدونم خیلی دلت پره

زندگیت قابل تحمل نیست

سخته

میفهمم چی میکشی .. اما

اما خیلی

نفسات اشکات چشمات دستات و

بیا بالا گلم

بیا دستامو بگیر

هر وقت اومدی یه نگاهی به زندگیت بنداز

به این راهی که اومدی

میدونم خیلی خسته شدی

میدونم نای بلند شدن نداری

ولی اینجا جای نشستن نیست

نگاه کن از این بالا

خودتو ببین

این خودتی؟

خواهر من؟

آره انگاری خودتی

چی به سرت اومد چیکار کرد باهات

خیلی وقته دارم تمرین میکنم

رسیدنش مهم نیست ولی نموندنش مهمه

میدونی

خیلی باید آدم زرنگ باشه تا از درجا زدن تو زندگیش فرار کنه

واست مینویسم

واسه تو

حرفی ندارم  نبودم پیشت

ببین خودتو

شاید تو آینه

سخت بود؟ تا اینجا اومدنت عذاب بود

نذار

نذارکه..

احساساتت باهات بازی کنه

شدی یه بچه

آره گلم یه بچه

به چشمات قسم ...

از کجاش میترسی

اشکات مال چیه؟

عذاب؟ زندگی؟ ع...

دنیا جای این احساسات مضخرفه

ناراحت نشو

آره گلم میترسم از خودت

تو از چی میترسی

وحشتت مال چیه؟

کاری به خدا نداشته باش

نذار احساساتت نابودت کنه

خوشحالم از اینکه...

ولی باهاش داری نابود میشی

به چه قیمتی؟

این چی میتونه باشه

یه ع...

یا دراز کشیدن تو تابوتی که سازندشو نمیشناسی

هستم

نبودم ولی میخوام باشم؟

خواهش میکنم بهم بگو

گوش میدم

تا هر وقت هر کی

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 3:12 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين


 

از همان آغاز،

از همان زمانی که قدم به این دنیا نهاد،

اشکهایش جاری بود...

گریه همراه با انسان متولد شد...

خنده را باید آموخت،

شاید از همان آدمک برفی که در سرما لبخند بر لبانش دارد...

جلد رنگی دفتر خاطراتم،

مرا به سوی خود می کشاند...

صفحات را ورق می زنم،

جز سیاهی چیزی نیست...

یکی یکی همه را

 درون شعله های آتش می سوزانم...

و از امروزسپیدی را،

آغاز می کنم...

مدتی است افکارم،

فرا تر از پیرامونم نمی روند.

نمی دانم چه چیز مانعشان است،

شاید زنجیر هایی که خودم به پایشان بسته ام...

رانده شده ام از شیطان صفتان،

وداع مرا با تنهایی فقط آسمان شب نظاره گر است،

یک قدم دیگر مرا به روشنایی خواهد رساند و

امید من سرانجام به حقیقت پیوست...

 

آه،اینها رویا ی من اند...

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 3:57 بعد از ظهر توسط آبجي نازنين


DESIGN BY : m3s X

فقط خدا


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385


آرشیو موضوعی

داداشی من خوشبخت باشی...
برای بودن من دلیل بیاور.............
تنها ترین من تنها نزار منو تنها سفر نکن .....
ببخش عروس قصه دلم جوونی کرده...


پیوندها

شاهزاده شهر سایه ها
سنگ صبور
ملکه ی تنهایی
اشکی از جنس شیشه
علمی/تجاری
وبلاگ اختصاصی دجی عمه(کامیار
همیشه با من بمان
red boy
به خاطر چشمان زیبایش
طلوع کن ستاره


    تعداد بازديدها:

m3s:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS